سه شنبه هجدهم مهر 1385
سلام
این سلام با سلام های هر روز کمی فرق دارد . کمی خاموش است این سلام و لغزش بی امان دست های من برای نوشتن دیوانه کننده است .
خداوندا خسته ام از دنیای خسته کننده ات !
احتمال به وجود آمدن زندگی در روی کره زمین چیزی نزدیک به صفر بود . اما من آفریده شدم . روی همین زمین . روی همین کره .
خداوندا خسته ام از تنهایی های مستمر دنیای تو .
خداوندا !
خداوندا !
من خاموشم . به سکوت بسته شده ام . به خودم فرو رفته ام و هستی تو هر لحظه مرا گود تر میکند .
خداوندا ! این روز ها کفر گو هم شده ام . این روز ها بد گو هم شده ام . و ترسو .
از همه چیز ترسیده ام و تو مرا از همه رهاندی الا سکوت . و الا درد .
پروردگارا روزها بر سفره نیایش ات نشستم و ساعت ها دست به سوی آسمانی که گفتند تو در آن نشسته ای دراز کردم . روز ها با لابه از تو تقاضای قرب کردم و اشک های مستورم را پیشکش سفره نیایش ات کردم . نگاهت کردم . ندیدم ات اما....
آری ندیدم و امروز از بس که چشم هام را برای دیدن تو دور گرداندم نابینا شدم .
خداوندا خودت را نشان بده . با من حرف بزن . حرق بزن و یا دست کم کمی جوابم را بده .
من خسته ام . از روزگار دنیای تو . از افسانه های خوف انگیزت ! از مردم بی رحم تو که لحظه به لحظه بیشتر مرا آتش میزنند . از درماندگی های بی نوایان دنیای فراخ و بی ارزش تو .از خودم . از کسانی که از آن ها متنفرم . از کسانی که دوستشان دارم و حتی از تو . من خسته ام پروردگارا.
نعره های بی امان من اگرچه صوت ندارد . ولی ژرف و خوف انگیز و شکاننده است . ولی افسوس . صد افسوس که کسی نمی خواهد بشنود . و مسبب این امر تویی . تو .
تویی که گوشی به کسی ندادی تا سکوت های مرا بو کند .
خدایا کجایی؟ و من کجام ؟
من کجای این هستی تو جرقه میزنم و می روم . می روم . می روم . مثل خیلی ها که رفتند و مثل آنهایی که هستند . اما گویی رفته اند . و من از بوی جسد این رفتگان نا اهل تو خسته ام . خسته ام .
خدایا چرا در این دنیای به این بزرگی کسی مرا نمی بیند . چرا همه کور شده اند . چرا کسی مرا نمیشنود . مرا فکر نمیکند و کسی نمیگوید چرا زیر بار این سکوت رنجبار لحظه به لحظه خمیده تر میشوم .
پس رنج های بشری به کجا رسید ؟ علامت سوال های این مردم بی نوا کجا پاسخ داده شد؟
آری . نپرس . می دانم .
می دانم .
تنهایی من
تنهایی تو
تنهایی این ملت بی نوا
. کاش چشم را آنچنان که گفتند صدای قلب است به همه نشان می دادی . و کاش گاهی در چشم های هم نگاه می کردیم .
فقط همین . چیز زیادی نیست . فقط گاهی در چشم های من نگاه کنید .
خداوندا ! از سر تقصیراتم بگذر و من تنها از تو میخواهم کمی مرا خوشبخت کنی .
خوشبختی من آسان است .
خوشبختی من در چند حرف است . در چند جمله کوتاه . در چند رفتار ساده . همین و همین ها مرا تا اقیانوس آرامش می برد .
من خورشید نمی خواهم . همان روزنه ته انبار تاریک هم برای من بس است .
نه من دریا نمی خواهم . همین چند قطره اشک هم برای دست و پا زدن های من کافی است .
خداوندا ! مثل همیشه پر از حرف های نگفته باز هم از تو خداحافظی می کنم تا بار دیگر بروم و خودم را ، دنیا را ، آدم ها را ، و زجر های بی پایانم را تحمل کنم و برگردم .

