تبليغاتX
اخبار ادبیات ایران و جهان - سکوت

دوشنبه دهم مهر 1385

سکوت

چند روز پیش آدمی که برام خیلی عزیزه و فکر کنم من هم کمی برایش عزیز باشم مطلب جالبی به من گفت:

گفت چشم هایت را ببند و تصور کن همین حالا سر کوچه تان چند پارچه سیاه زده اند . به مسجد داخل کوچه میرسی. همهمه عجیبی میبینی . کسی انگار مرده است . افراد زیادی جلوی مسجد جمع شده اند. دوست داری بدانی چه کسی مرده است که این همه آدم اینجا هستند . به داخل میروی . همه روی صندلی ها نشسته اند و کسی بالای منبر چیزی میگوید .او از افراد حاضر می خواهد به بالای منبر بروند و هر حقیقتی راجع به متوفی می داند بگویند . هر بدی از او دیده اند به زبان بیاورند.جلو تر می روی . عکس عجیبی می بینی . ته دلت چیزی فرو میریزد نگاه میکنی . میبینی عکس خودت را آنجا گذاشته اند. مرده تویی . خود تو !!

نمیترسی؟ نمیترسی این همه آدم بالا بروند و بدی هایت را بگویند؟ واقعا نمیترسی؟

چند روز گذشت . حرف های این آدم تاثیر عجیبی روی من گذاشت .و یک سوال عجیب ذهنم را آشفته کرده بود . اگر مرده خود او بود ، آیا از این که من بالا بروم و حقیقت های او را بگویم میترسید؟

این سوال را از خودش پرسیدم .

در جوابم گفت چرا خیلی از این که من بالا بروم میترسد و به اصرار از من پرسید اگر بالا بروم چه میگویم.

من آن رو هیچ جوابی به او ندادم .

امروز نمیدان این وبلاگ را می خواند یا نه. اما دوست دارم به او بگویم من اگر بالای منبر بروم در مقابل تمام حقیقت ها سکوت می کنم . مثل همیشه .

فقط سکوت !

(دوستان خواهشا نظر یادتون نره . )

نوشته شده توسط دختر پاییزی . (سیندرلا) در 15:43 |  لینک ثابت   •