جمعه هفتم مهر 1385
مژده به دوستاران شعر :
از این تاریخ به بعد دوستانی که علاقه مند به شرکت در انجمن های شعر ،نشست های ادبی ، کانون های نقد شعر و شب شعر های مناسبتی و غیر مناسبتی هستند می توانند نام و آدرس جدید ترین نشست ها و شب شعر های تهران را در این وبلاگ مشاهده کنند . همچنین اگر دوستان از مراسم های دیگری اطلاع دارند که من از آن ها بی خبرم می توانند عنوان ، مناسبت و مکان آن را به من اطلاع دهند تا من در اختیار دوستان بگذارم.
******************************************************************
انجمن نقد شعر .
مکان : بزرگراه آیت الله کاشانی . نرسیده به میدان نور . خانه فرهنگ نور .
زمان : سه شنبه ها ، از ساعت 5 تا 8
مدیریت جلسه : استاد فکورزاده
.............................................................
جلسات نقد شعر جوانان
مکان: فلکه دوم صادقیه ، بلوار فردوس ، بعد از چهار راه مخابرات ، فرهنگسرای دختران. سالن پشت
زمان : چهارشنبه ها ، ساعت 5 تا 7
مدیریت جلسه : خانم نازنین مرادی
.............................................................
انجمن نقد شعر
مکان : شهران ، فرهنگسرای معرفت ،
زمان :دوشنبه ها
مدیریت جلسه : جناب آقای قباد پور
.............................................................
مکتب نقد اشعار انقلاب
مکان : جمهوری ، فرهنگسرای انقلاب
زمان :یکشنبه ها ، ساعت 5 تا 7
مدیریت جلسه : جناب استاد ضیایی
.............................................................
نشست نقد شعر
مکان : لویزان ، پارک صدف ، خانه فرهنگ صدف
زمان : شنبه ها ، ساعت 5 تا 7
...............................................................
انجمن شاعرات جوان ، شب شعر و نشست های ادبی با حضور ساعد باقری ، محمد رضا عبدالملکیان، گروس عبدالملکیان و جمعی از شاعران جوان
مکان : خیابان دکتر شریعتی ، خیابان شهید کلاهدوز ، خانه شاعران ایران ،
زمان : پنجشنبه ، ساعت 4 تا 7
******************************************************************
مژده به دوستاران شعر و داستان :
فرهنگسرای دختران جشنواره ای با عنوان شاهکار های دخترانه ترتیب داده است که کلیه علاقه مندان می توانند آثار خود را در قالب شعر یا ترانه به دبیر خانه جشنواره ارائه نمایند .
آثار ارسالی در یک طرف کاغذ آ4 و حتی المقدور به شکل تایپ شده ارسال شود .
پس از پایان جشنواره ، منتخب آثار ارسالی در یک کتاب چاپ خواهد شد .
آثار ارسالی به هیچ عنوان عودت داده نخواهد شد .
آثاری که به موضوع سال پیامبر و حضرت معصومه (س) پرداخته باشند مورد تقدیر جداگانه قرار خواهند گرفت
بخش داستان نویسی :
آثار این بخش در قالب داستان کوتاه بوده و آثار چاپ شده پذیرفته نخواهد شد .
آثار باید در دو نسخه اریه شود .
آثار منتخب بس از جشنواره در مجموعه ای تحت عنوان داستان های دختران چاپ خواهد شد .
گاهشمار جشنواره :
مهلت ارسال آثار : 30 مهر ماه سال جاری و به هیچ عنوان زمان مقرر تمدید نخواهد شد.
برگزیدگان بخش های مختلف جشنواره در جشن دختران که در تاریخ 2 آذر ماه برگزار میشود معرفی و تقدیر میشوند.
جوایز جشنواره :
هیئتی متشکل از اساتید و صاحب نظران بررسی و داوری هر یک از بخش های جشنواره را بر عهده خواهند داشت و به 10 نفر از برگزیدگان هر بخش جوایز نفیسی شامل تندیس جسنواره ،دیپلم افتخار و سکه بهار آزادی اهدا خواهد شد . میزان ارزش جوایز هر بخش به عهده هیئت داوران بوده و در صورت تشخیص داوران تا حداکثر 30 نفر در هر بخش برگزیده ، معرفی و تقدیر می شود .
نشانی دبیر خانه جشنواره :
تهران ، فلکه دوم صادقیه ، بلوار فردوس ،بعد از چهار راه مخابرات ،فرهنگسرای دختران .( علاقه مندان برای کسب اطلاعات بشتر با شماره تلفن :44081026 تماس حاصل فرمایند و یا سوالات خود را به این آدرس ایمیل نمایند تا در سریع ترین زمان ممکن به سوالات آها پاسخ داده شود :
pani_2khtare_payiz@yahoo.com
لازم به ذکر است که جشنواره بخشی با عنوان فیم کوتاه هم دارد که برای کسب اطلاعات با شماره داده شده تماس حاصل فرمایید .
******************************************************************
مستور به ایتالیا می رود :
مصطفی مستور نویسنده پر قدرت و توانای ایرانی که آثار او عبارتند از :
روی ماه خداوند را ببوس ، استخوان خوک و دست های جذامی
مجموعه داستان های چند روایت معتبر ، عشق روی پیاده رو ، من دانای کل هستم ، حکایت عشقی بی قاف ، بی شین ، بی نقطه ،
نمایشنامه دویدن در میدان تاریک مین ، و عکس نوشت پرسه در حوالی زندگی
برای سخنرانی در جشنواره ادبیات ایتالیا به رم و سپس به پاریس میرود .مستور صبح پنجشنبه به مقصد رم پرواز کرد .
از متن این سخنرانی اطلاعی ندارم و به محض اطلاع از چند و چون این سخنرانی جدید ترین اخبار را در وبلاگ خواهم گذاشت .
******************************************************************
داستان هیاهو در شیب بعد از ظهر:
اثر مصطفی مستور :
براي كيارنگ علايي
شهرام گفت: «فري، همين جا بزن كنار. زير اون درخت جون مي ده واسه عرق خوري، مرديم از تشنگي.» سرش را برد توي موهاي ياسمن و آهسته چيزي توي گوشاش گفت و بعد بلند بلند خنديد.
فريدون از توي آينه پشت سرش را نگاه كرد و فرمان را به سمت راست چرخاند. ماشين را توي سراشيبي تندي نگاه داشت و ترمز دستي را كشيد. گفت: «اينم بهشت اين هفته.»
اوايل پاييز بود و باد سردي ميپيچيد توي درختهاي كنار جاده و نكشان را تكان ميداد.
پریسا از روي صندلي جلو گفت: « كاش ميترا هم بود. » و برگشت به الياس نگاه كرد. گفت: « بيداري؟»
الياس سرش را به شيشهي پنجره تكيه داده بود و دستاش را گذاشته بود روي دوربيني كه از گردناش آويزان بود. چشمهاش را باز كرد و گفت: « رسيديم؟»
فريدون گفت: «من ميرم يه جاي خوب پيدا كنم.» و از شيب كنار جاده پايين رفت.
شهرام گفت: « يخدون رو من ميآرم.» و رفت به طرف صندوق عقب.
ياسمن و پریسا دستهاي هم را گرفته بودند تا وقتي از شيب پايين ميروند ليز نخورند.
الياس از ماشين كه پياده شد چشمهاش را تنگ كرد و زل زد به دوردست. به كوهها كه نكشان هنوز از برف سفيد بود. بعد نگاه كرد به دامنهي كوه كه خانهي چوبي فرسودهاي لاي درختهاي آن جا بود. آخر سر خيره شد به آسمان كه تكه ابر بيقوارهاي در افق يك دستياش را به هم زده بود.
فريدون از زيردرختي فرياد زد: « بيا پايين ديگه خوشگله! داري چي كار ميكني؟ تا حالا آسمون نديدي؟»
منظورش خوابي بود كه الياس سه شب قبل ديده بود. خواب ناواضحي درباره فرشتهاي كه زير باران شديدي حسابي خيس شده بود و همين طور كه بال بال ميزد سعي ميكرد در خواب چيزي به الياس بگويد.
شهرام بطري را خم كرد و مايع سرخي از شيشه ي سبز ريخت توي دهاناش. بطري را همان طور نگهداشت تا دهانش پُر شد و كمي از مايع سرخ ريخت روي دامن ياسمن.
فري دستاش را انداخت گردن پریسا و زل زد به ليوان توي دستاش. گفت: « من اما ميخورم اولا به سلامتي اين بت خوشگلم يعني پریسا جون. دويما واسه الياس خان صوفي كه دعا ميكنم هرچي زودتر عقلش برگرده سرجاش و از ترك بزنه بيرون. سيوما به سلامتي اين سرسره ي بيپدر و مادر كه امروز سوار شدن روش حسابي داره كيف مي ده.»
پریسا خنديد و گفت: « عزيزم، كدوم سرسره؟ من كه چيزي نمي بينم.»
ياسمن گفت: « پریساجون، ليوان رو ازش بگير. داره زياده روي ميكنه »
الياس ايستاد و زل زد به دور دست. گفت: « ميرم چندتا عكس بگيرم. زود برميگردم.» و دور شد.
فري نگاه كرد به الياس كه در نظرش انگار از پشت شيشه ماتي، محو و ناپيدا بود.
گفت: « اولش باس از پلههاش بري بالا. بالا و بالا و بالا. بعد باس بياي پايين. لييييييييز بخوري بياي پايين. رفتن بالا آسون. پايين اومدن سخت. ببخشيد اشتباه شد، رفتن بالا كار هركول، اومدن پايين كار ميمون. يعني آسون. بالا سخت، پايين آسون. امروز چند شنبهس؟»
دقيقهاي كسي چيزي نگفت. سكوت بود و صداي باد كه مي پيچيد توي درختان.
- « كسي نميدونه امروز چند شنبهس؟»
لحناش طوري بود انگار داشت كسي را تهديد ميكرد.
شهرام گفت: «فرض كن هفت شنبهس. خوب، كه چي؟ گور باباي هرچي چند شنبهس.»
بطري سبز خالي را گذاشت جلو چشمهاش و از پشت آن زل زد به فري. صورت فري از پشت شيشه كش آمد و پهن شد و بعد پيچ خورد تا چشمهاش رفت توي بينياش، تا دهاناش رفت توي چشمهاش. شهرام زد زيرخنده و نشست. بس كه خنديده بود اشك جمع شده بود توي چشمهاش.
فري گفت: «خيلي خوب، هفت شنبه. گرچه به نظر من فرقي نميكنه. منظورم اينه كه جمعه و سهشنبه و هفتشنبه همه سر و ته يه كرباسند. صبح تا ظهر عينهو بالا رفتن از سرسره مي مونه اما همين كه اذون رو گفتند ورق برميگرده. منظورم اينه كه با صداي اذون ميريم تو سرازيري. انگار بعدازظهر كه ميشه لييييييز ميخوريم و با سرعت نور ميريم توي شب. لامسب. به نظر من هر روز يعني سرسره سواري.»
ماشيني به سرعت از جاده گذشت و صداي موسيقياي كه از آن بيرون مي ريخت آن قدر بلند بود كه كسي بقيهي حرف هاي فري را نشنيد.
فري گفت: «پریسا جون نظر تو چيه؟ موافقي؟»
پریسا ليوان خالي را از دست فري گرفت و گذاشت روي زمين. گفت: « با چي؟ با چي موافقم؟»
باز همه سكوت كردند. اين بار آن قدر سكوت شان طول كشيد كه سوال پریسا از ذهن همه پاك شد. حتي خودش.
پيرزن گفت: « از من؟» و لبخند زد. عينك آفتابي تيرهاش را روي چشمهاش جا به جا كرد و روسرياش را كشيد جلو. ايستاد جلو خانهاش.
الياس عقب رفت تا زاويهي مناسبي براي عكاسي پيدا كند. روي تكه سنگي ايستاد و از چشمي دوربين به خانه چوبي و زني كه جلو خانه ايستاده بود خيره شد. براي لحظهاي احساس كرد دارد از مدل لباسي در پاريس عكس ميگيرد! گفت: « لطفا تكان نخوريد.» گفت:« عاليه.» گفت: «تموم شد.»
بعد جلوتر رفت و چند عكس ديگر از صورت پيرزن گرفت. بعد از پنجرهي بستهي خانه عكس گرفت. بعد، باز چند عكس از صورت پيرزن گرفت. اين بار با سايههاي موربي كه نور روز روي صورتاش انداخته بود. كارش كه تمام شد انگار از شيب تندي بالا رفته باشد يا سنگ درشتي را جا به جا كرده باشد، خيس عرق شده بود. دوربين را به گردناش انداخت و به نك كوه نگاه كرد.
گفت: «عكسها رو كه چاپ كردم براتون ميفرستم.»
اين را كه گفت زل زد توي عينك پيرزن. و ناگهان انگار چيزي، چيزي واضح و تكان دهنده را كشف كرده باشد يك قدم عقب رفت و احساس كرد هيچ وقت در عمرش اين قدر احمق نبوده است. احساس كرد اين حماقت به شدت وضوح برفهاي نك كوه يا تكه ابر ته افق يا بادي كه ميپيچيد توي كوهستان يا حتي واقعيت كفشهاش بديهي است.
فري بطري سبزي را از پنجرهي ماشين بيرون انداخت و گفت:« damn! God »
پریسا گفت: « اون بالا خوش گذشت الياس خان؟ »
الياس بند دوربين را از گردناش بيرون آورد و زل زد به خانه چوبي توي دامنهي كوه. خانه، انگار لكهي قهوهايِ رنگ و رو رفتهاي بود بر زمينه يكدست سبز جنگل.
ماشين كه راه افتاد شهرام گفت: « ياسي ما يه سؤال كرد، خوشگله. پرسيد چيزي هم شيكار كردي، شازده؟»
الياس آهسته، خيلي آهسته، آن قدر كه تنها خودش صداي خودش را شنيد، گفت: « خفه شيد.» و بعد دريچهي پشت دوربيناش را با دقت باز كرد تا نور حلقهي فيلم توي دوربين را سياه كند.

