سه شنبه دوم آبان 1385
همه ما_ همهمه ما
گاهی حرف های کوچک از هم دورمان میکند . گاهی زیر بار جمله ها و حتی نیم نگاه ها خم میشویم . می میریم و گاهی چیزی جز تکه پاره هایی از ما باقی نمی ماند . در خیابان که راه می روم مردم را می بینم که بی امان به زندگی هجوم آورده اند ، می دوند ، فریاد می زنند ، چشم هاشان را به روی هم می بندند و همه آن ها جرقه هایی بیش نیستند .
شبیه جرقه روشن می شویم و بعد هم خاموش .
زندگی دارد همه ما را از هم دور می کند و ما حتی به نزدیک ترین و عزیز ترین کسانمان هم حرفی نمی زنیم.
هیچ کس حاضر نیست دست از خودش بردارد . و من به این فکر میکنم که خوشبختی بعضی ها چقدر سخت است . اما گاهی بیشتر از انسان هایی که خوشبختیشان در چند جمله خلاصه شده خوشبخت اند .
سرمان را که بالا میکنیم از آسمان فقط ابر میبینیم و قطعه ای آبی رنگ که در این روز های پر دردسر زیباییش را نمی بینیم .
خاموش شده ایم . خاموش ! شبیه چراغی در شب ها . شب ؟؟؟؟ !!!
کدام شب ها . همان هایی که تا صبح بی صدا گریه میکنیم و یا شب هایی که میخندیدیم و امروز فقط شبیه یک ورق از دفتر خاطرات شده اند .
این روز ها در این دنیای پست فقط وقتی می خندیم که می خواهیم کسی را مسخره کنیم .
دیگر کسی نیست که برایمان قصه های عبرت آموز تعریف کند . برایمان تکه آبنبات های خوشبختی بیاورد و ما چند روز خواب بوده ایم .
چند سال .
کتاب های فلسفه مغز هایمان را به معادله ای تبدیل میکند که هیچ گاه حل نخواهد شد و من فقط می دانم که ما زنده ایم . نفس می کشیم و همدیگر را در یکدیگر کشته ایم . تو مرده ای برای من و من برای تو . من تنها برای خودم زنده شده ام . همه ما به همین چند جمله ساده تبدیل شده ایم .
سه شنبه دوم آبان 1385
زمستون
شعر زمستون ، تصنیفی از زنده یاد افشین مقدم .
پیشکش به تمام آن ها که زمستانشان به رنگ زمستان های من است :
زمستون ،
تن عریون باغچه
چون بیابون .
درخت ها
با پاهای برهنه
زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه ، چه تلخه
باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون
زمستون
برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره ، زمستون ها
برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون ، خالی ندیدی
نشسته زیر بارون
گل های کاغذی داریم تو گلدون
تو عاشق ، نبودی
ببینی تلخ روز های جدایی .
چه سخته ، چه سخته
بشینم بی تو با چشم ها گریون
لطفا نظر بدهید ،
دوشنبه یکم آبان 1385
دوستان این هم یک شعر جدید دیگه از خودم :
این پاییز
گوش به زنگ رفتنت نشسته بود
وقتی باران آمد
تو با فاصله ای غریب
گرمای دست هات را
به میله های سردی می دادی
که بیرون را
. راه راه کرده بودند !
باران
در ورستان هم می بارید
و از خون آبه چشم های من
. عفونت کرده بود !
من برای استنشاق پیراهنم
بهانه می تراشیدم
و رایحه تو
همه پیراهن هایم را
. رنگ کرده بود !
ورق پاره های من
همه شبیه هجرت شده بودند
ومن
از هجوم دقیقه ها
چیزی سر نمی آوردم.

